تولد
عزیزم تولدت نزدیکه و قراره به دنیا چشم باز کنی و زندگی ما را زیبا تر کنی
در روز پنجشنبه (4روز زودتر از موعد) با مامان جون و مامان بزرگ و عمو جون احسان به بیمارستان رفتیم بابا جونت هم دانشگاه بود ساعت 4:30 در1392/5/3 گلی از گلهای بهشتی شگفت و خدا لطفش را بازم مثل همیشه به ما نشان داد خدایا شکرت به خاطر دختر نازم و از دختر گلم همیشه محافظت کن . تو را ساعت ٩ شب برا من آوردند چقدر دلم برات شده بود و لحظات به دنیا آمدنت جلو چشمام بود چه حس مادر شدن قشنگه خدا نصیب همه مخصوصا خودت بکنه تمام شب تا فردا ظهر بیدار بودم و به چشمای کوچولو نیم باز نگاه میکردم اینم چشمات

تو بیمارستان نوزادها خیلی گریه میکردند ولی تو آرام بودی و یه صدای ظریفی داشتی خیلی ناز بودی
ظهر دکتر برا ترخیص تو که آمد گفت یکم زردی دارد ما خیلی ترسییدیم و دعا کردیم زردی نداشته باشی مامان بزرگ برا گرفتن خون تو را برد گفت که خیلی اذیت شدی و گریه کردی بعدش مرخص شدیم

مامان جون و بابا گله آمدند دنبالمون رفتیم خانه همه منتظر بودند شب هم افطاری دادیم
روز اول

روز دوم

روز سوم


روز چهارم



روز پنجم




روزهفتم

روز هشتم

روز نهم




روز دهم


تولد
